دلم گرفته ازاینکه خیلی دوست دارم،ولی خیلی وقته ندیدمت.برای من ثانیه های دورازتوعمری مصادف باهزارسال می گذره.دنیای دیوونه من روهمرنگ خودش کرده،ازصبح تاشب دیوونه وارتو رو می خوام.بعضی موقع ها به سرم می زنه،طوری که دست هزاران دیوونه رو ازپشت می بندم.همیشه ازغربت دوری نگاهت می نالم.همیشه ازدوری دستهامون می نالم.همیشه ازاینکه گوشام صدای تورو نمی شنون می نالم.برای آفریننده ی دنیاکاری نداره که خونه منوتوی دل توبسازه ومنو توهمیشه عاشق هم باشیم،کنارهم باشیم.یکیمون ازیکی دیگمون عاشق تر،باهم مهربونتر،حال هزاران سال باتوبودن برام مصادف بایک ثانیه می گذره،می خوام اززیبایی هات بنویسم،ازبرق چشات،ازسادگی قلبت،ازصداقت گفتارت،ازمهربونی نگات به من،ازاینکه خیلی عاشقم.فکرمی کنم عاشقی،اینواز نگات فهمیدم،ازاینکه وقتی به من رو می کنی،فکرمی کنم همه دنیابه من رو کرده.دیگه چیزی ازاین دنیا نمی خوام،دلم می خواد قلبت اونقدربزرگ باشه که برای اینکه بخوام توی قلبت جای داشته باشم نخوام خودمو کوچیک کنم...