غروب موج
دل من عاشق دریاست
وگاهی رنگ امواج پریشان است
غروب ساحل ازچشمان من پیداست
نه قایق بادلم راهی به جایی برد،
نه امواجی که سرگشته به اقیانوس می پیوست
پریشان خاطرم هرشب،
پریشان خاطرم درساحلی غمگین وخاک آلود
صدای موج آهنگ غریبی داشت
افق ازدورپیدابود
ومن باحالتی غمگین،
که ازعمق نگاهم می شد آواز درونم را شنید و دید
غروب سرخ دریارا
به روی پرده ی نقاشی ام
ترسیم می کردم...

+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی ۱۳۸۷ ساعت 13:57 توسط elahe
|