آتش عشق
همره دل به کویش رفتم
لیک دل درگروعشق بماند
وبه تنهایی خودماندم باز
این دل سرکش من
صیدآن قامت رعناگردید
هرچه گفتم که درقیدنباش
محوچشم ورخ معشوق نباش
دل من کرشده بود
یاکه مات رخ ومنظرشده بود
سوزآوازدلم
آتش عشق به جانم افکند
خواست ازعقل
که چون یک برده
بنده آن رخ معشوق شود
عقل هرچندسماجت بنمود
کاراوبهره نداشت
عاقبت این دل من
عقل وجانم به آتش افکند
وهمه روح وتنم
دگرعاشق شده بود
دیده ام جزرخ معشوق ندید
بهترازکعبه مقصودندید
دل من مانده به کوی محبوب
وتنم درتب وتاب
که رودسوی دیارمعشوق

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 14:21 توسط elahe
|