پریشانم توکردی
آری پریشانم توکردی
سردرگریبانم توکردی
خندان ز لبخندتوبودم
افسوس گریانم توکردی
بهر دلم امید بودی
درظلمتم خورشید بودی
امادریغ از بهر عشقم
یک عمردرتردید بودی
توبی من ومن بی توهستم
توسرخوش اما من شکستم
پی برده ام اکنون که عمری
بیهوده دل را به تو بستم
بگذاروبگذر دیگر از من
این بی وفایی باوراز من
قفل قفس واکردن از تو
پرواز را بال وپراز من
دست اهورارا رها کن
بامحرمی دیگرصفاکن
با من نکردی مهربانی
پس لااقل براو وفاکن