خلوتي آبي وپاك

دروديوارپرازفردابود

آسمان محوتماشاي كف دريابود

فارغ ازحوصله اي شش روزه،برلب پنجره اي داشت خدا

پرپروازقناري هارا،زيرباران مي شست،باخودش زمزمه مي كرد سرودي ازعشق

ونسيم،شانه مي زدسردرناهارا

شبنم خاطره هاراآدم،كوزه اي كردودرآغوش گرفت

آن طرف هااما...بوي شيطان مي داد

سايه اي خواب شقايق هارا،داشت آلوده عصيان مي كرد

خش خشي عطرطن حوارا،خيس اهلي شدن جرات آدم مي كرد

آدم اززمزمه خواهش حوالرزيد

به زمين زانوزد،مرغي ازگوشه سجاده به سمتي پرزد

سيب دندان زده بردامن آدم افتادو رقم خوردهبوط

ناگهان طوفان شد

آسمان تيره ترازخواب كلاغ

كوزه عشق ترك خوردوشكست

بال احساس خدازخمي شد،برلبش زمزمه اي تلخ شكست

عشق قرباني يك ثانيه ازوسوسه آدم شد

دربهشتي كه پرازميوه دانايي بود

شب كه شدبازخداتنهابود...