رازگل سرخ...
من چوشمعم كه اگرآب شودمي ميرد
وتوآن آتش سردي كه اگربازآيي
ونگاهي به وجودمن تب داركني
خوب ترمي بيني كه دلم ازتب جانسوزفراق
بيشترمي گيرد...
من چوشمعي هستم
كه دلش مي خواهدزودترآب شود
كه دلش مي داند:مردن شمع نامش مرگ نيست
خوب مي دانم كه كسي
درپس پرده شب مي خندد،
ازدلم مي خندد
ودل پاك مرامسخره مي پندارد
چون نمي داند،پاك بودن،جرم نيست!
چون نمي داند دل من دريايي است
كه درآن چلچله هامي خوانند...
كاش مي دانست،آسمان دل من پر ماهي است
بازهم مي خندد
تاابدمي خندد...
امااين بار
ازدلم نه،ازخودش مي خندد...
به گمانم اوآخر
پي بردبه رازگل سرخ در دل آبي من...

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 12:47 توسط elahe
|