فاصله
رفتن من حادثه ای بیش نبود.تنهابرای جدایی ما بود،جداگشتیم ازهم فاصله گرفتیم.آنقدرکه گلدسته ها فاصله را جبران نکرد.
گفتم تحمل میکنم،جدایی را به فراموشی می سپارم،لحظه های آشنایی را،امانتوانستم فراموش کنم لحظه هایی راکه به انتظارت می نشستم.
نتوانستم فراموش کنم لحظه جدایی دست هارا،لحظه ای که چشمهایت ازغروراشک رادرزیرپلک پنهان کرد.
حال افسوس می خورم.فکرمی کنم نیست چاره ای جزگریه کردن واسه چشمهایت،گریه کردن واسه گفتن...،گریه کردن واسه آن دستهای گمت.
گریه کردم،اشک ریختم،آنقدرتافاصله جبران شود،گریه هم فاصله من باتوراجبران نکرد...

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر ۱۳۸۷ ساعت 13:14 توسط elahe
|