بهارمی شکفد
برای گفتن یک دوست دارمت آری
چرا عزیز دل من،بهانه می آری؟
مگو که خاطره ها می رونداز یادت
مبادآنکه تو پاروی عهد بگذاری
هزار بار اگرچه گریستم،اما
تواشک دیده من راندیدی انگاری
منی که لحظه ای آرامش وقرارم نیست
بگو چگونه کنم بی تو خویشتنداری
نبوده ای که ببینی که داغ دوری تو
چه کرده بادلم این زخم های بس کاری
ازآن زمان که تورفتی،به جان توسوگند
شده است کارمن ودل فقط خودآزاری
نمی روی دمی ازذهن سبزرویاهام
که درخیال منی تو،چه خواب وبیداری
اسیردست خزانم،بیاشکوفه مهر
تویی که مژده اردیبهشت می آری
بهارمی شکفددرنگاه عاشق من
اگرکه دست دلت رابه عشق بسپاری
تورابرای همیشه عزیزخواهم داشت
مرابرای همیشه تودوست می داری؟
